امیر مومنان علی علیه السلام میفرمایند:
آن که طمع را شعار خود گرداند خود را ُخرد نمایاند،
و آن که راز سختى خویش بر هر کس گشود، خویشتن را خوار نمود.
و آن که زبانش را بر خود فرمانروا ساخت، خود را از بها بینداخت.
حضرت سه عنصر مهم برای حفظ شخصیّت انسان را در این سخن حکمتآمیز معرفی میفرمایند:
۱- طمع نداشتن: طمع باعث تحقیر انسان و در مقابل قناعت باعث تکریم انسان میشود.
۲- راز داری: افشای راز خود برای دیگران باعث خوار و ذلیل شدن انسان میشود.
۳- کنترل زبان و بجا سخن گفتن: زیاد حرف زدن معمولا بدون فکر حرف زدن را به دنبال دارد، کسی که بدون دقت و فکر حرف میزند بالاخره در جایی سخن نادرست و زشتی از دهانش خارج میشود و از بهایش کاسته میشود.
پی نوشت:
برگرفته از حکمت۲ ، ص ۳۶۱
حضرت علی علیه السلام میفرمایند:
پسر آدم! چون دیدی پروردگارت پی در پی نعمت میرساند و تو او را نافرمانی میکنی، از او بترس.
گناه و نافرمانی کردن خدا با نعمتهای خدا، ظلم به نظام هستی است. تا کی میخواهیم نعمتهای خدا را پی در پی استفاده کنیم و گناه کنیم ، باید ترسید! باید از غفلت برون شد و خدا را دید.
ضمن تبریک پیروزی تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران
یکی از توصیههای علمای اخلاق این است که انسان همیشه به نفس خود بد بین باشد و از جهت قرب به خدا، خود را از هم کمتر پندارد تا انگیزه تلاش برای رسیدن به مقامات بالاتر را از دست ندهد.
جناب سعدی در حکایتی میگوید:
یکی از بزرگان به محفلی اندر ، همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه کردند ؛ سر برآورد و گفت: من آنم که من دانم!
شخصم به چشم عالمیان، خوب منظر است .......... وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش
طاووس را به نقش و نگاری که هست، خلق ........ تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش
حضرت امیرالمومنین علیه السلام میفرمایند:
بر چیزى پیشى گیرید که همگانتان را فراگیر است، مرگ ، که یک یک شما از آن ناگزیر است. همانا مردم پیش روى شمایند و مرگ آنان بر شما آشکار و مرگ از پس، شما رامى خواند و شما در چنگال آن گرفتار، سبکبار باشید تا برسید.
اگر مَردید در مسابقهای از همه سبقت بگیرید که همهی مردم دنیا در آن شرکت کردهاند. مسابقهای فراگیر و عادلانه، فقیر و پولدار ، قدرتمند و ضعیف همه در آن یکسانند. مسابقهای که پارتی بازی و رشوه در آن جایی ندارد. مسابقه مرگ!!!
در این مسابقه کسی برگ برنده را دارد که از تجربیّات برندگان قبلی بهره ببرد. کسانی که با همهی کلاس و افاده به خط پایان رسیدند اما بدون توشه، توشه تقوا را یادشان رفته بود! جایزه که نگرفتند هیچ ، عذاب و شکنجه منتظر آنهاست.
ای دوستان کلام مولایمان علی علیه السلام را به گوش جان بشنویم و زنجیرهای متعقّن شهوت ، قدرت و وابستگی به دنیا را از دست و پای خود باز کنیم تا سبکبار به خط پایان برسیم. سبکبار همراه با توشه ایمان به خدا و عمل صالح. انشاءالله.
مطالب بیشتر:
مرگ او را بیآرام از وطنش برانَد
رمان سلام بر میت کتابی پر از یاد مرگ و مرگ اندیشی
پر از خرده روایتهای جذاب و زیبا از ماجرای طلبهای جوان در برخورد با دیوانهای به نام ناصر و معتادی به نام ملوعلییخی و ...
با لهجه کرمانی و شیرین
بخشی از شوخیهای شهید مهدی صالحی:
باشگاه خبرنگاران جوان:
روایت سه پسرخاله شهید را در «ساحل خونین اروند» بخوانید
خرید کتاب ساحل خونین اروند با ارسال رایگان و تخفیف ویژه
بسم الله الرحمن الرحیم
از استاد گرامی جناب آقای سعید عاکف سپاسگزارم که دست مرا گرفت و پله به پله راهنماییام کرد تا این کتاب به ثمر بنشیند.
معرفی مختصر کتاب:
ماجرای حمله به ناو آمریکایی در بندر چابهار
معرفی چند رمان خارجی که تکان دهنده است و انسان را به تفکر وا میدارد:
روایتی برگرفته از خاطره همسر شهید مالامیری:
فاطمه نشسته بود گوشهی اتاق و با چشمانی قرمز یک نگاه به من میکرد، یک نگاه به دامن مشکی توردارش. همان دامنی که مهدی قبل از شهادتش برایش خریده بود. دو ماه پیش که دامن را به تن فاطمه کردم، با شیرین زبانی دوید بغل مهدی و گفت: « بابایی بابایی خوشچل شدم؟ ها ... خوشچل شدم؟» چرخی زد و خودش را برای مهدی لوس کرد. مهدی بغلش کرد و نشاندش روی زانو. بشری را هم نشاند روی زانوی دیگرش. بشری از کلاس پیش دبستانیاش تعریف میکرد و فاطمه برای اینکه از قافله ناز آوردن برای بابا عقب نیفتد، حرفهای بشری را به شکل دیگری تکرار میکرد و به خودش نسبت میداد. خندهی تیزی سر میداد و سرش را به زیر قبای مهدی میچسباند.
صحنهها یکی پس از دیگری جلوی چشمم رژه میرفتند، هنوز گوشی همراه مهدی گاهی صدای لرزشش میآمد و دل مرا میلرزاند. توی فکر بودم که بشری هم بیحال نشست روی زمین و خم شد روی بالش. هنوز ظرفهای میوه و شیرینی مهمانهای ظهر را از توی هال جمع نکرده بودم. سه ، چهار نفر از مسئولین حوزه آمده بودند برای عرض تسلیت و یک عکس بزرگ قاب کرده از مهدی با لباس طلبگی را گوشهی دیوار نشانده بودند.
توی فکر بودم که با صدای ناله فاطمه به خود آمدم. دویدم سمتش ، دست گذاشتم روی سرش، داغ بود خیلی داغ. دلم آشوب شد. صدای ناله بشری هم بلند شد. دستش را گرفتم ، دست او هم داغ بود. هر دو تا دخترم تب کرده بودند. خیلی تنها بودم، اشک توی چشمم جمع شد. در این دو ماه بعد از شهادت مهدی خیلی حواسم بود که دخترها اشک و گریه و بیتابی مرا نبینند، اما مگر میشد. هر بار که دخترها بهانه بابا را میگرفتند، بیاختیار اشکم درمیآمد.
هر چه دار و دوای گیاهی بلد بودم تا شب به دخترها دادم. انواع جوشاندهها را امتحان کردم. شب شد و از ترس اینکه تشنج کنند ، شربت استامینوفن به خوردشان دادم، اما فایده نداشت. فاطمه در بغل، دست بشری را گرفتم و خودم را به درمانگاه سر کوچه رساندم. یک پاکت دارو عایدم شد و دیگر هیچ. تا دو روز هر چه کردم تب دخترها پایین نیامد. توی خانه میچرخیدم و هر بار که چشمم به چشمهای درشت مهدی میافتاد و لبخندش را میدیدم، دلم میشکست. از نگاه سنگین بچهها میترسیدم و بغضم را فرو میدادم.